خرید بک لینک
ادامه نوشت :

پسرعمه.... م.... ربطی از هیچ نظر به م نداشت

این خاطره تلخ دو نکته خیلی خیلی تلخ و زهر مار را هدف گرفته بود

یکی تعصب های اشتباهی که گاهی بدبختی عزیز ترین ها را رقم می زند...

مثل دوست نازنین من

و نکته دیگر اینکه

امیدوارم هیچ نیمه رابطه عاشقانه واقعی ای هرگز به عزای عشق ش ننشیند.....

بهانه نوشته بالا دیدن یک فیلم بود که این خاطره را یادم آورد

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

می ترسم به نام کوچک صدایت کنم...

-"جانم "که می گویی، انگار جان در کالبد جسم بال بال میزند از ذوق...

میم مالکیت که بچسبانم آخر اسمت دیگر غوغاست....!

-"جان. ِِِِِِِِ........"

آخ این جان مکسر را که اول اسمت می آوری..

همه دلم هری می ریزد پایین از ذوقمرگی...

خودت بگو چگونه صدایت کنم که اینگونه در جواب دادن هایت

حل نشوم، ذوب نشوم.. نمیرم.......؟!

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

من گربه ها را دوست دارم... و با اینکه از سگ به نوعی می ترسم... اما دوست ش دارم.. اصولا حیوانات و گیاهان را دوست دارم... آهان داشتم می گفتم که پیشی ها را بسی دوست دارم... پس اگر در نوشته ام از دنیای این ملوس ها مثال میزنم قصدم توهین یا تخریب زیبایی های آنها و دنیایشان نیست... حالا اصل مطلب... خیلی زشت است... اوهوم.. خیلی خیلی زشت است که خیال کنیم وظیفه داریم یا دیگران خیال میکنند که این وظیفه بر دوش ماست که هرزگاهی بی هیچ سلام علیک ای.. بی هیچ حالت چطور است... بی هیچ حرفی... چیزی به رسم و به معنای "روزی باهم آشنا بودیم " سمت ش پرت کنیم.. مثل لقمه ای که از پنجره برای گربه ای توی خیابان پرت می کنید..!!! گاهی زشتی بعضی حرکات آنقدر زیاد است که آدم با دهانی باز مات می ماند که واقعا چطور یک زمانی با کسی که اینقدر بی ارزش به آشنایی ها، دوستی ها و آدم ها نگاه می کند.. در رابطه بوده است.. آدم از خودش شرمنده میشود... خودش را بغل می کند... می بوسد.. ناز می کند بعد آرام زمزمه میکند که.. بی خیال... اندازه و شکل برداشت بعضی ها از آشنایی همین است... همین بوده است... اشتباه کرده ای که دوره ای گره خورده ای به آدمی که حتی آداب غذا دادن به پرنده، گربه و موجودات بی زبان را بلد نیست و پرت کردن را نقطه اوج انجام وظیفه عاطفی خود می داند و بعد راهش را میکشد و با رضایت خاطر از کاری

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

همیشه "قهوه ترک "سفارش میداد با اینکه اصلا دوست نداشت.. آخرش با کلی ذوق و نیشی باز، منتظر شنیدن فال همیشه خوش عاقبت ش از دهان "او"بود.. ادکلن تلخ را نمی پسندید اما به گاه دیدارها حتما کادوی تلخ "او "را بر بودنش می افزود....! از فلسفه سر در نمی آورد و برایش خسته کننده بود اما همیشه مثل شاگرد درس خوان های محبوب اساتید، دست به زیر چانه محو گوش دادن حرف های دیپلم به بالای "او"بود... سنتی یا چه میدانم متعصب یا حتی اصلا عقب مانده تر از این حرف ها بود که اطرافیان ش پی به دوست داشتن هایش ببرند.. اما همیشه موقع قطع کردن مکالمه تلفنی، حتی بین دوستان یا همکاران، حتما حتما "دوستت دارم، مواظب خودت باش "می آویخت.. بلد بود "بودن "را....

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

باور کنید که برای خوشحال بودن و لذت بردن از زندگی قرار نیست کسی جز خودمان کاری برای ما انجام دهد. حالا هی بنشینیم نگاه طلبکارانه به دیگران بیاندازیم و زیر لب غر بزنیم که فلانی چرا فلان کرد یا چرا نکرد؟! زندگی من به طرز عجیبی به ورجه وورجه وابسته است بدون دویدن رسما بعد چند ماه، از اعصاب و از پا میفتم و مرحومه! میشوم.....! بالاخره به یک باشگاه ملحق شدم و طبق معمول این چند سال اخیر تنهایی دو ساعت و اندی چهار روز در هفته با خودم خلوت میکنم.. از آن خلوت های پر هیجان محشر!.. هرگز به همراهی هیچ دوستی باشگاه نمی روم.. جوانتر! که بودم یار تمرینی داشتم... لازم بود اما الان نوچ.. لزومی هم ندارد.. بعضی ها آمده اند باشگاه تا "ور "بزنند یک ریز... نمی فهمم شان.. مثل این گوشه گیر های جمع گریز فقط به سلامی بسنده میکنم و خودم را درمیابم.. امروز به عادت همیشه بازوانم را بوسه باران کردم و یکهو یاد هم خون عزیزتر از جانم افتادم که همیشه می خندید و مسخره می کرد این خودشیفتگی را... گوشی را برمی دارم و شکلکی برایش می فرستم.. چند دقیقه بعد با شوخ طبعی همیشه جواب میدهد... من حالم با موسیقی دلخواه م خوب میشود... من با نقاشی کشیدن سرخوش میشوم.. نقاش خوبی هم هستم.. مدادرنگی!... دست به قلم نی شدن برایم حال و هوای آسمانی دارد.. یاد استاد خوشنویسی ام میفتم که معلمانه دوستم داشت و من این ر

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

اگر کنار گذاشته شدید... یا کنار گذاشتید.. اگر انتخاب نکردید.... یا انتخاب تان نکردند... اگر گذشتید، عبور کردید...... یا از شما عبور کرده و گذشتند.. اگر رها شدید.... یا رها کردید.... اگر تمام شدید یا.... تمام تان کردند یا.... تمام شدند یا.... یا تمام کردید یا.. لطفا به این دقت کنید که نمیشود، نباید و اصولا نمی توان چیزی را که بالا آورده ایم،،،،، دوباره ببلعیم. بخوریم، نوش جان کنیم! اگر کسی شما را بالا آورد و دور انداخت یا نخواست یا ندید یا دوست نداشت یا نفهمید یا.... یا... یا... لطفا دوباره استفراغ نشوید بروید توی کاسه که سربکشدتان.. تمام!

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

بیزارم از دود و آدم های دودی وابزارهای دودزا... پس " پُک" زدن و امثالهم جایی در خط خظی هایم ندارند .. به جایش اما .. ساعتی آویخته اند انگار جایی حوالی قلبم.. صدای عقربه هایش .. همچوناخن برتخته سیـــــاه "سفید" فکرم ،اعصابم را نشانه رفته... حالم خوب است ..اما محاصره شده ام با "حال خراب" هایی که بدی حالشان برایم مهم است... درد کمی نیست که هرلحظه بامشکل "واقعی" یک آدم مهم در زندگی ات.."خیالی" بجنگی .. ودست آخر بازنده باشی... هیچی...بگذریم!

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:57

صفحه بندی